تبليغاتX
کمی تا قسمتی جدی
زندگی ...
زندگی صحنه ی رنگی ریاست

                                  همه مشتـــاق بدان می نگریم

عـــاقبت در گـذر عمـــر چو بــاد

                                 روزی از لاشه ی خود می نگریم

+ نثر در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 22:1 به قلم میثم |
پوزش برای دیر آپ کردن ....
+ نثر در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 21:47 به قلم میثم |
آپ می کنم!
سلام

از لطف همتون ممنونم که نگران آپ کردن وبلاگ من هستید.

 عذرخواهی می کنم و امیدوارم که هر چه زودتر بتونم به روز باشم. چند وقتی که درگیر یک سری مشکلات هستم و ذهنم خیلی در گیره ...

حتما ظرف یک هفته آیند بر می گردم .

سپاس

یا حق

+ نثر در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 16:17 به قلم میثم |
اتوبوس در میدان!

 

 

+ نثر در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 16:3 به قلم میثم |
جدی اما مجهول!

سوز آمد، صدای پای آب بود... از مغرب طلوع می کرد و به سوی مشرق حرکت!

هوا هم سرد بود، جنبنده ای تکان نمی خورد. همه اجباراْ مجبور به توقف بودند،سکوت همه جا را فراگرفت،تلاطم نور و ابر انعکاس شفافی تشکیل داد... همانند نمای زیبایی از یک زلزله...!

ناگهان سکوت شکست، حرکت از تکان خوردن تکه سنگی کوچک آغاز شد. همه خیره شدن ، چهره ها برفروخته بود، درمیان شلوغی صدای بلند خنده آمد، صدایش بلندتر و بلندتر شد... صدای آب بود، نه صدای خاک است، صدای باد است و شاید هم صدای گریه

مجهولیت داستان ادامه داشت... دوباره سکوت شد ، ابرها به نزدیکی زمین رسیدن سایه ها به بافت خاک، یکباره نوری از مشرق زمین که ادامه مسیر صدای پای آب بود توجه همه را به خود جلب کرد... و همه چیز بهم ریخت

  

+ نثر در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 11:0 به قلم میثم |
سال نو تبریک!
+ نثر در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 8:54 به قلم میثم |
قصه گو رفت و قصه...
دلم برای عاملی خیلی تنگ شده. برای صدای گرفتش. برای سرفه هاش.برای پیگیری کارش از فرهنگ دوستان !! برای اشکاش و دغدغه های ذهنیش.... حیف.

به یاد عمو عاملی قصه گو باشیم

سال ۸۷ دیگه کسی نیست که در رادیو و تلویزیون داستان های کهن ایران زمین را برای بچه ها باز گو کنه یادش بخیر ...

 

 

+ نثر در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت 10:18 به قلم میثم |
هوا ی ابری دل
دردهای من جامه نیستند ...

وقتی دل همراه نباشد دگر تابی نماند

وقتی دل پر درد باشد دیگر مجالی ندارد

وقتی دل  دل نباشد انسان نیز انسان نیست!!...

 

به زمین که می نگرم جز سیاهی و غم چیزی یافت نمی کنم اما آسمان نقطه ی عکس زمین است...

+ نثر در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 8:20 به قلم میثم |
سکوت که می شود
سکوت که می شود...

چشمانم دنبال تو می گردد، ذهنم در راهروی هوش و بی هواسی مکث می کند.

گویی که دنیا، زمان و همه چیز ساکن شده اند... این روزها سکوت با چاشنی ملودی پیانو خیلی می ارزد، به اندازه تمام دلگرمی های عالم...

و من اکنون آغازگر جاده هستم. جاده ای پر از پستی و بلندی، پاکی و ناپاکی، غم و خوشحالی،بودن و نبودن، رفتن و ماندن،نشستن و ایستادن و... 

 از جاده چیزی نمی دانم ...فقط شنیده ام که خط جاده رنگ ثابتی دارد...!!

 

+ نثر در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 8:28 به قلم میثم |
بدون شرح!خودتان بنویسید...
+ نثر در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 13:1 به قلم میثم |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا