تبليغاتX
کمی تا قسمتی جدی

 

داستان، آرزو و خاطرات يا واقعيت، درگيري و رنج !؟
اين روزها زياد جالب نيستم، جالب! يه حسييه كه از دست دادم يا به عبارتي ازم گرفتن. به اندازه برگاي پاييز غم دارم و دوست دارم تنها باشم.

دوست دارم روش زندگيم، خودمو هم و همه رو هم تغيير بدم.

كاش مي شد كه بشه... كاشكي محدود نبودم، از زندگي كردن، سخن گفتن، آداب، نگاه هاي سرد خيابون بي خط، راهنمائي تابلو هاي بي نشون و... انتظارات.

فقط داريم به آرزوهاي پوشالي فكر مي كنيم.نمي دونم چرا ما آره ما مي خوايم آخر داستانارو بدونيم!؟

داستان، آرزو و خاطرات يا واقعيت، درگيري و رنج  ... !؟

به كجا؟! تا كجا؟!خسته ام فقط خسته ام.. همين

همين و ديگر هيچ..

 

+ نثر در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:34 به قلم میثم |
شاید وقتی دگر...
پلک هایم را که می بندم باز هم طمع تصویر  تو را می دهد!

 

بعضی وقتا احساس می کنم باید کنارم باشه و آروم آروم صداش کنم ...

نوای دلنشين و موسيقي زير صداي پيانو هم ديگه حريف بعضي از دل تنگي ها نيست، پاييز طلائي هم نمي تونه جاي تصوير بلوري و حرف هاي باروني رو بگيره!... شايد خيال باشه يا رويا و يا خواب اما هرچيزي كه هست. زيباست و اميد دارم تا باز حس كنم و باور براي بودن و وجود داشتن.

مثل خواب بود، غصه، قصه! و يا به اندازه سلام و خداحافظي شيرين...

مي دونيد حكايت چيه؟! داستان خيلي زود دير ميشه است. بگم زود مي گذره،خوب مي گذره، جالبه  خيلي هم جالب.آره اينكه تو هجوم سختي ها... بي خيال مهم چيزي كه مهمه! انرژي و حركت داره و ...و روحيه است.

چه اين جماعت بدانند و بفهمند و خود را به.. بزنند و چه ندانند و نفهمند...! شايد وقتي ديگر همه چيز خوب بشه و شرايط مناسب.. و ديگر هيچ

 

+ نثر در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 15:14 به قلم میثم |
ترس

حال خوبی بود. بی حالیو میگم... انگاری بین و آسمون وارونه هستی و همه چیز دنیا رو برعکس می بینی. عاشقارو جدا، دشمنانو دوست، دوستانو بیگانه،پادشاهو فقیر، گرسنه رو سیر ... خیلی خوب می شد برای یک لحظه همه جای خودشون نباشد...

نمی ترسم از کهنگی زخم دیرنه،نمی ترسم از تازگی بیگانگی ها و دشمنی های عالم!... نمی ترسم از شکستن حریم شیشه ای. نمی ترسم از گرسنه بودن، ترسم از غرور پادشاهی است، ترسم از بیگانگی دوستی است.

می ترسم از آسمون بی ابر ...

نمی دونم، ... شاید هم نمی تونم دنیا را بیاموزم،از هیچ نمی ترسم....

از ترس می ترسم! ترسیدم.

 

                     ...وارونگی تموم شد.

* اضافه نوشت:دومین تاثیر یک موسیقی

 

  

+ نثر در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 16:39 به قلم میثم |
سوالات!
اگر نمی توانستم این بار را از دوش رها کنم فقط به خاطر ساختنم بود.سنگینی بار عادتی است برای همراه داشتن سختی ها، کمبودها و محدوديت هايم ...

اگر مي خواستم فراموشش كنم نمي شد، زيرا جزئي از من بود و هميشه همراه ، نمي خواستم اين سنگيني غم  از خود بي خودم كند و نمي شد هميشه همراهم باشد. نمي خواستم... اما نشد ...شايد هم نه!

كاخي ساخته بودم، از جنس پولك، پولكهاي ماهي قرمزم، رنگ هاي غم پولك همه عذاب آور و تكراري بودند.احتياج به هواي تازه، جامعي نو و تفكري بي غم... تنها پادزهري بود كه روحيه اي باشد براي بهتر بودن...

همه اتفاق ها، خاطرات و... مثل فريم هاي عكس،عكس هاي قديمي از ذهنم مرور مي شدو در اين آلبوم قديمي دنبال كه بودم، هنوز هم سؤال است...

سؤال هاي بي جواب كه شايد بعضي اوقات پاسخشان  خودم بودم!

هيچ پاسخي برايشان نبود، اما كماكان سؤالات وجود دارند...

+ نثر در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 13:50 به قلم میثم |
حافظا
بعد از آخرین  نظر...

از لطف دوستان اولش غمگین شدم!! ... (نظرات تایید شده و نشده!) ... و دیگر هیچ

نا خداگاه به حافظ تفأل زدم...

 اسکن شده صفحات دیوان حافظم که خواندم ! 

 

 تازیان را غم احوال گرانباران نیست              پارسایان مددی  تا خوش و آسان بروم

+ نثر در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 15:51 به قلم میثم |
بيابون ديدن

بيابون ديدن...؟! لابد ديدن ديگه... چه كاريه!

بعضي موقع ها زندگي براي ما بيابوني مي شه.يعني اينكه نفس كشيدن سخته، راه گم كرديم، تشنگي بيداد مي كنه و... سخت ترش هم اينكه توو بيابون بي آب و علف و درخت و آدم! و... باشي باري هم به دوشت سنگيني كنه... واي خيلي سخته.

اينكه هر طرف و نگاه مي كني هيش! كسو نبيني، صدايي نشنوي، هواي خنكي حتي تو سايه بیابون هم حس نكني و...

من كه مي گم اينم مثل همه مراحل و دوران زندگي امتحانه. اما بعضي اوقات اين دوران بيابوني زندگي در حد كنكور و تيم ملي سخته...

اما يه اتفاق نه بهتر بگم يه رحمت (بارون)توي بيابون از اون اتفاق هاي خوب و با ارزشيه كه  سختي بيابون رو به حداقل مي رسونه... ربطشم به زندگي اينكه همين رحمت از طرف خدا براي گذروندن دوران سخت براي ما وجود داره... ما بايد حواسمون جمع باشه.!!

+ نثر در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 16:28 به قلم میثم |
عکس های روز

 

+ نثر در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 11:24 به قلم میثم |
من هواي دوستامو دارم اما...

... به قول خودم شايد هم صداي خواب بود...! روز خوبي شد چون از اولش كه راديو را  گوش مي دادم مجري برنامه اين حس خوبو در من بيدار كرد. موقع رانندگي هم به رسيدن فكر نمي كردم . اصلن فكر نمي كردم! چون حواسم به بالا بود! آسمون مي گم ... انگار خورشيدم  كنار ابرا حس ديگه اي داشت... بعد از لحظه اي متوجه شدم امروز نسبتا زودتر از هميشه از خواب بيدار شدم. در طول اين مدت به ساعتم هم اهميت نداده بودم...

 بعدش هم smsساعت 7.2 دقيقه صبح كه پاسخم vay بود (به خاطر فراموشي ديروز) و جوابش marg! ،... تيتر روزنامه هاي سفيد و زرد : ... دعواي مربي 15 روزه تيم ملي با ژنرال! و...

جالبش تماس 8.39 دقيقه كه همه چيز متفاوت بود، با دختري صحبت كردم كه از هميشه احساسي تر و شاعرانه تر به نظر مي رسيد،بعد از خوندن مطلب يك نويسنده و نهايتن داستان يا بهتر بگم شرح يك مقطع از خودش نظريه ام تبديل شد به يقين!

دختري با ادبيات متفاوت! البته اين بار نه براي گويش...

خيلي وقته كه مي نويسه، ... اما امروز تفاوت و حس در نوشتش خيلي خاص و جالب بود.

بازم به قول خودم شايد هم صداي خواب بود ... اما اين بار صداي بيداري بود.از نوع ويجش !!

 آخرش هم :"من هواي دوستامو دارم اما اونا ..."  

+ نثر در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 10:47 به قلم میثم |
... و دیگر هیچ

اگر دوباره فرصت داشتم تا کودکم را بزرگ کنم.!! بجای آنکه انگشت اشاره رابه طرف او بگیرم در کنارش انگشتانم را در رنگ فرو می بردم و نقاشی می کردم.

اگر دوباره فرصت داشتم تا کودکم را دوباره بزرگ کنم...

بجای ایراد گرفتن از او به فکر ایجاد ارتباط بهتر با او می بودم. بیشتر از آنكه به ساعتم نگاه کنم به او نگاه می کردم.

بجای اصول راه رفتن ... اصول دویدن را به او یاد می دادم... از جدی گرفتن بازی دست بر می داشتم و بازی را جدی می گرفتم!...

با او در مزارع بیشتری می دویدم... بیشتر در آغوشش می گرفتم و کمتر او را به زور می کشیدم...!!

...کمتر سخت می گرفتم و بیشتر تاییدش می کردم. اول احترام به خود را در او می ساختم و بعد خانه و کاشانه اش را...

و بیشتر از آنچه که عشق به قدرت را یادش دهم ٬ قدرت عشق را برایش تعریف و جاودانی می ساختم.

 ...اما حیف 

 

 

+ نثر در پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 15:4 به قلم میثم |
روزگار...
اینجوریاست دیگه . همیشه که حال آدما خوب نیست ... همیشه که روحیه اشون شاداب نیست. نمی دونم سه ٬ چهار روزه همه چیز یه جوریا ضد حاله !

اصلا می دونید بعضی وقت ها  یا همین خود آدما ٬ کاراشون ٬برخورداشون٬ زندگی شون و... برخلاف همه ی روزهاست. شاید به نظر خیلی ها خیاله ٬ اما خیلی که دقت می کنی قابل حسه!.

شاید شرایط داره این اتفاقاتو طلب می کنه دیگه...  ها!!؟؟؟

در مورد  آدماو کاراشون هیچ بحثی نیست .... اما از روزگار که می تونیم دلگیر باشیم؟ نمی تونیم!؟ 

درست که فکر می کنم می بینم شاید حق با روزگاره ! چرا ؟. چون خودمونیم که روزگارو می سازیم و ورق می زنیم ...

یه موقع ها یه جریان عادی که بر خلاف روند معموله٬ زندگی رو نابود می کنه ...

 

+ نثر در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 11:32 به قلم میثم |